خرید بک لینک

ساعت پنج بود که یادم افتاد نرفتم پیشع حاج اقا

بعد یادم افتاد امروز پنجشنبه اس که

قرار بود دیروز برم که

بعد یادم افتاد دیروز حمله تروریستی شد که

مقصر منم؟

بعدش فهمیدم که ی گندی زدم معلوم نیست چه گندی

+ ح و ا س ن د ا ر م .

+ Bag Raiders - Shooting Stars

+ نوشته شده در ۱۳۹۶/۰۳/۱۸ساعت 20 توسط ... |

برچسب: نویسنده: آناهیتا ایمانی تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 23:49

الان 14% سردرد دارم

فکرم میکنم کمتر بشه تا اخر شب

میگن اگه درباره سردردت بگی و بنویسی از دردش کم میشه!

+ از عوارض داروهای ضد میگرن ایجاد اختلال در کبد کلیه هاست |:

+ نوشته شده در ۱۳۹۶/۰۳/۲۰ساعت 19 توسط ... |

برچسب: نویسنده: آناهیتا ایمانی تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 23:49

IQیم شده در حد ماهی قرمز |:

هرچی بهم میگن یادم میره چرا ؟

واقعن چرا واقعنی

شایدم جنی شدم

دعایی طلسمی چیزی |:

البته از اولش همینجوری بودم الان تشدید شده .

+ نوشته شده در ۱۳۹۶/۰۳/۲۲ساعت 20 توسط ... |

برچسب: نویسنده: آناهیتا ایمانی تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 23:49

میگن آدم ها دارن منقرض میشن !!!! . . . ناراحت نشو آدما دارن منقرض میشن نه تو فحش نده بی جنبه نباش بلاخره همه ی روز منقرض میشیم چ آدم چ تو + نوشته شده در ۱۳۹۰/۰۵/۰۹ساعت 22 توسط ... |

برچسب: نویسنده: آناهیتا ایمانی تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 0:37

دیروز بزور چکو لگد روزه گرفتم داشتم از گشنگی میمیردمو از گرما میپختم ساعت ۴۵/۷ نزدیکای غروب بود ک رفتم جلوی در خونه بابام از سرکار اومد خفتم کرد ک بدو برو حلیم بگیر از سر خیابون دیگه منم مجبور بودم برم چون روزه بودم باید اطاعت میکردم گفتم باشه حالا مگه موقع افطار ماشین پیدا میشد مجبور شدم پیاده برم

برچسب: نویسنده: آناهیتا ایمانی تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 0:37

اين داستان خيلي باحاله حتما بخون ... مدير به منشي ميگه براي يه هفته بايد بريم مسافرت کارهات رو روبراه کن منشي زنگ ميزنه به شوهرش ميگه: من بايد با رئيسم برم سفر کاري, کارهات رو روبراه کن شوهره زنگ ميزنه به دوست دخترش, ميگه: زنم يه هفته ميره ماموريت کارهات رو روبراه کن دوست دختره هم که تدريس خصوصي

برچسب: نویسنده: آناهیتا ایمانی تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 0:37

این داستانو دیشب پیدا کردم توی دفترای قدیمیم بود الان که نیگاه میکنم وضعیتم همین جوریه که این پسر توشه شاید خانواده داشته باشم اما ... دیگه دیگه يه پسري بود كه توي دينا فقط يه مادر داشت يه روزي مادر گم شد و پسر تنها شد پسر هميشه دوست داشت مادر دوباره برگرده و بياد پيشش سالها گذشت بطور اتفاقي پسر

برچسب: نویسنده: آناهیتا ایمانی تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 0:37

اين وبلاگ يه نويسنده داره و بســــــــ

برچسب: نویسنده: آناهیتا ایمانی تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 0:37

دیوونه ها خفه شدنـــــــ خفه ها دیوونه شدنــــ دروغ ها راست میگنــــــــ راستگو ها دروغ نمیگنــــ عاقلا میتونن حرف بزننـــــــــــــ حرافا عاقلنـــــــــــ من هیچکدوممـــــــــ هیچکودوم منم + نوشته شده در ۱۳۹۰/۰۷/۱۵ساعت 18 توسط ... |

برچسب: نویسنده: آناهیتا ایمانی تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 0:37

من به دنیا اومدم هیچکس نفهمید

من زندگی کردم هیچکس نفهمید

من مُردم هیچکس نفهمید

برچسب: نویسنده: آناهیتا ایمانی تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 0:37

حرفایی هست که نمیشه هیچ جایی بگی
احوالی دارم که تو درک نمیکنی
کاش اینجا نبودم
اوضاع رقیق تر بود
اصلا بیخیال
کاشکی اوضام وخیم تر بود
آخرش چی میشه روزام آخر میرن بکجا
همه چی شدم آخر باید برم بکجا
جایی واسه آدمی مثل من وجود نداره
پ من چی میشم آخر توی این خرا خدا؟

؟

+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۰۸/۱۵ساعت 16 توسط ... |

برچسب: نویسنده: آناهیتا ایمانی تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 0:37

سلام دوستای قدیمی

اومدم عیدو تبریک بگم

دلم برای اینجا تنگ شده بود میخواستم اینجا رو پاک کنم ولی یه عالمه خاطره و داستان از خودم اینجا داشتم به

همین دلیل میزارم باشه

دم همتون گرم من زنده ام و همتون رو دوست دارم فقط اینجا زیاد نمیام ولی کامنتا رو چک میکنم.

:-)

+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۱/۰۵ساعت 22 توسط ... |

برچسب: نویسنده: آناهیتا ایمانی تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 0:37

نمیدونم چی بگم!ولی برگشتم بعد از پنج سال

این وبلاگ زیاد برام ارزش داره

داشتم میخوندمش که پست مورد علاقم رو دیدم

و تصمیم گرفتم بیام

درسته خیلی سال گذشته ولی دوس دارم بازش کنم

و باز بنویسم درباره خودم و بدبختیام

البته با شوخ و شنگول بودن

+ نوشته شده در ۱۳۹۶/۰۳/۱۵ساعت 21 توسط ... |

برچسب: نویسنده: آناهیتا ایمانی تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 0:37

صفحه بندی